تبليغاتX
کوچک دوست داشتنی
صبر داشته باش انتظار همیشگی نیست ...
یک یا علی دیگه

کوچولو

ما یک یا علی دیگه میخوایم

برامون دعا کن

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/22ساعت 2:23 PM  توسط | 
 

 

خبری نیست کوچک دوست داشتنی

بین این ۸ ۸ ۸ ۸ هم خبری نیست . درست مثل غدیر

مثل رجب

مثل روزها و سالها و ماه ها و هفته هایی که گذشت

چقدر تنهام

چقدر خسته

چقدر بی مقدار

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/21ساعت 7:10 PM  توسط | 
ثانیه های بی امان

امانم را بریده اند

بگو زمان از حرکت بایستد

که پاهایم خسته و

دلم شکسته است

بگو زمان از حرکت بایستد

که دیگر

از گذر این زمانها میهراسم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/21ساعت 2:48 PM  توسط | 
 

یادت هست کوچک دوست داشتنی

یادت هست برایت نوشته بودم " صبر داشته باش انتظار همیشگی نیست "؟

اما گویی این انتظار برای من همیشگی بود

همیشگی شد

و همیشگی خواهد ماند

من فقط ارزوی زودتر پیوستن داشتم

زودتر برای هم شدن

زودتر از انتظار در آمدن .

اما تو

صبر داشته باش

باز هم صبر داشته باش

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/07/20ساعت 4:2 PM  توسط | 
 

سلام کوچولو

خیلی خسته ام

کمکم کن کوچولو

خیلی خستههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه

کاش یه کمی باریکتر بودم

ارامتر

صبورتر

زیبا تر

مهربانتر

نجیب تر

کوچولو توکه همچین مامانی نمیخواستی نه ؟

اما من اونی نیستم که بابایی میخواست

خسته ام

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/07/20ساعت 3:57 PM  توسط | 
 

کاش زمان به عقب بر میگشت ...

خواب بدی دیدم .

خوابی که این وقت شب بیدارم کرد و بعد از بیداری گریه کردم

به کجا پناه ببرم ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/07/13ساعت 4:28 AM  توسط | 
سلام کوچولو

نه حالمو نپرس چون یه حالی ام که نمیتونم برات بگم . اومدم فقط بهت بگم از بابایی بخواه که منو ببخشه

من قصد بی احترامی به ساخته های تنهایی چند ساله بابایی رو نداشتم .

کوچولو به بابایی بگو من جز اون کسیو ندارم . من جز اون به چیزی دلخوش نیستم

اینجا رسما از بابایی معذرت میخوام .

بهش بگو دوسش دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/22ساعت 3:23 AM  توسط | 
سلام کوچولو

امروز هرکاری کردم بهت سر بزنم نشد . الان یادم اومد که ورودت چی بود . جالبه !

اومده بودم پیشت درد دل بگم . اما حالا حسش نیست . بزار برای یه فرصت دیگه

راستی فقط دعا کن برای بابایی . کارش یه کمی دچار مشکل شده . دعا کن این پیشنهاد کاری جدید رو قبول نکنه . میترسم کوچولو . اصلا این پیشنهاد رو به صلاح زندگیمون نمیبینم

نمیدونم چرا بابایی به حرفم گوش نمیده توی این مورد .

تو دعا کن بابایی منصرف بشه .

نگران زندگیمونم کوچولو

میترسم بابایی نتونه بعدها مشلات کار و زندگی رو از هم تفکیک کنه . بلایی که سرمون اومده میترسم تکرار شه

خیلی دعا کن

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/06/19ساعت 0:35 AM  توسط | 
جالب بود !

امشب نمیدونم چی شد اومدم پیش تو کوچولو

میدونی چشمم به چی افتاد ؟

به متن بالای صفحه

" صبر داشته باش انتظار همیشگی نیست "

جالب بود .

مرسی

بهتره برم بخوابم . شاید منو کشوندی اینجا که همینو بهم بگی و اره کوچولو ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/06/12ساعت 3:3 AM  توسط | 
مینویسم برای سالها بعد . سالها بعد که چشمان من هنوز عاشق است .

مینویسم از بوی اطلسی های . از زیبایی شمعدانی های لب طاقچه زندگی مان .

یادت هست اولین نگاه با هم یکی شدنمان را ؟

وقتی در انتظارت نشسته بودم قلبم  به سرعت برق و باد میتپید ، اینگار نه اینگار که کسی که از راه خواهد امد همان است که بارها و بارها عشق را زیر لب برایش زمزمه کرده بودم .

نمیدانم این چه احساس عجیبی بود . اما میدانستم حس خوشایندی در وجودم درحال شکل گرفتن است .

وقتی عاشق میشوی ، همه چیز برایت عجیب میشود . تو عجیب شده بودی و من عجیب تر!

وقتی عاشق میشوی ، رنگها برایت معنی دار تر میشوند

وقتی عاشق میشوی ، سکوت برایت آوازی از حرفهای نگفته خواهد شد .

وقتی عاشق میشوی ، تمام کتابهای درسی ات ،ازتکرار نام خودت در کنار نام معشوقت پر میشود !

وقتی عاشق میشوی ، خدا برایت دوست داشتنی تر میشود

راستی این چه سری ست که وقتی عاشق میشوی  ...

و عشق

عشق

عشق

خدایا ،  طعم زیبای عاشقی را در وجودمان پر رنگ تر و پر رنگ تر کن

                                      

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/06/12ساعت 3:0 AM  توسط | 
عجب پس بالاخره اینجا هم میشه نوشت .

اخه چند وقت پیش من و بابایی اومدیم برات یادگاری بزاریم هرکاری کردیم نشد .

خوبه . فردا که بابایی بیاد بهش میگم حتما یه سری بهت بزنیم چطوره کوچولو ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/06/12ساعت 2:47 AM  توسط | 
سلام کوچولو

خوبی ؟ نمیدونم چرا یه مدته نمیتونم برات بنویسم . اینجا هم با ما سر ناسازگاری داره

چند شبیه خوابم نمیبره . بازهم برنامه هامون عقب افتاد . باز هم باید انتظار بکشم .

کوچولو خیلی خسته ام از اینهمه صبر کردن . تو که به خدا نزدیکی یه دعایی برای مادرت و بابایی بکن که زودتر بریم سر خونه و زندگیمون .

کوچولو دلم گرفته امشب .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/06/12ساعت 2:43 AM  توسط | 
بابایی خودم میدونم عزیزم کی باید بیام
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/05/07ساعت 0:25 AM  توسط | 
سلام کوچولوی دوست داشتنی

خوبی ؟

میدونی الان کجاییم؟

آره . کجاییم؟

من و بابایی الان توی اتاق من هستیم

امشب میخوایم برات یه یادگار بزاریم .

یه یادگار برای سالهای سال بعد

سالها بعد که ما یه جمع ۳ نفری توی خونه خودمون هستیم . من و بابایی الان دوران شیرین نامزدی رو میگذرونیم .

چیه ؟ تعجب کردی ؟

گرچه میدونم از همه چیز باخبری .  و این بابات چیزی توی زبونش گیر نمیکنه و حتما بهت گفته .

به قول خودش درد دلهای شبانه با دخترش

درگوشی بهت بگم کوچولو منهم تعجب کردم

این بابای سختگیر تو بالاخره به ما اجازه ورود داد .

دل بزرگ و مهربونش یع دنیا جای خالی داشتا اما منو راه نمیداد ( بابایی میگه بگم هیچکسیو راه نمیداد )

خیلی خبرهارو باید بیایم یه روز سر فرصت برات بگیم . الان فقط اینو بدون که بالاخره این بابایی مال خودم شد . خود خود خودم .

یا یه دنیا عوضش نمیکنم .

دعا کن کوچولو که زودتر بریم سر خونه و زندگیمون . دعا کن همیشه خدا اینجوری بهمون نظر داشته باشه . بسه کوچولو پاشو برو لالا.

تازگیها لپ تاپ  خریدم کیبوردش هم فارسی نداره زیاد روون نمینویسم .

شبت به خیر کوچولوی دوست داشتنی دوتامون .

به امید دیدار .

کوچولو " میخوام یه اعترافی بکنم و بعد بای بدم . تا حالا جرات نمیکردم بهت بگم دخترم .

اما الان میتونم با تمام وجودم و احساسم بهت بگم : شب بخیر کوچولوی مامان .

دوست داریم

 این از طرف من و بابایی 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/02/04ساعت 2:50 AM  توسط | 

 

 

سلام کوچولو .

جات خای  دیشب شب قشنگی بود . صبح با بابایی رفتم بیرون . این اولین باری بود که خیلی راحت و بی دغدغه میرفتیم بیرون . نگران نبودیم نکنه کسی مارو ببینه . چقدر این ارامش خوبیه . حتی مامان هم نگران نبود . شکر خدایا .

قرار بود بریم ببینم این کوچولوی ما اگه بخواد بیادد این دنیا ما توانایی داریم که من مادرش بشم و بابایی پدرت .

کوچولو واقعا احساسم غیر قابل وصفه . هنوز نمیخوام بهت بگم دخترم .

شاید تا روزی که دستم توی دست بابایی نره این کلمه رو از من نشنوی .

صبح بابایی چند جایی کار داشت . یه جایی مصاحبه داشت با هم رفتیم . قرار بود بریم پولمونو بگیریم .هم من ملاقاتی پسر عمو برم .

بعد از ظهر هم قرار بود بریم خونه دوستمون . البته قرار بود عصری بریم و برگردیم اما دیر شد .

ملاقاتی که میخواستم برم بابایی تل زد که برگرد گل بخر دست خالی نرو . نمیدونم چرا وقتی تل زد یه جوری منو به اسم صد زد و کنارش یه جان اضافه کرد که خیلی گرم شدم از این لحنش . تمام حس مهربونیش توی لحنش بود . وای که چقدر دوست داشتم باز هم اینجوری صدام بزنه . منم برگشتم  دوتا رز قرمز قنشگ خرید برام . راستش یادم بود دست خالی نرم اما کیفم خالی خالی بود . میدونم چرا روم نشد به بابایی بگم .یک ربع نکشید که وقت ملاقات تمام شد . منهم زودی در اومدم تا دم در کسی نبینه . اخه هنوز رسما نگفتیم به کسی .

بعد رفتیم مغازه پالتو . پولو گرفتیم و رفتیم خونه دوستمون .این اولین مهمونی بود که رسما با بابایی به عنوان نامزد میرفتم . هستی میدونی چقدر ادم احساس بزرگ شدن میکنه وقتی اسم مردی روشه . یه حس خاصیه . گاهی میگم روزی که قرار باشه برم زیر سقفی که بابایی مرد خونه است چه حالی خواهم داشت . من یه زمانی خیلی از ازواج میترسیدم اما با همه ترس و دلهره هاش ، تشکیل زندگی مشترک خیلی قشنگه

شب تا برسیم خونه دوستمون طول کشید . اونها شام درست کرده بودند . بابایی با شوهر دوستم و منهم با دوستم مشغول صحبت شدیم . بعد شام و تا برگردیم ساعت نزدیک 11 شب شده بود . این اولین مهمانی رسمی ما  بود . خوش گذشت . خیلی خوش گذشت . نمیشه گفت جات خالی @

دیگه مامان اون نگرانی توی چشماش نیست حتی وقتی 11 شب رسیدیم خونه . خوشحالم کوچولو

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/11/08ساعت 2:53 AM  توسط | 

 

سلام کوچولوی نیومده من و بابایی

خوبی؟ میخوام برات خاطره این روز رو بگم .

نمیشه گفت جات خالی آخه نمیشد که تو هم اونجا باشی .

امروز صبح زود راه افتادیم . البته نه خیلی زود . ساعت نزدیک 9 بود . حال خوبی نداشتم . دیشب خوب نخوابیدم . تا دیر وقت بیدار بودم . چرا؟ نه نپرس شاید نخوام هیچ وقت بگم چرا . باشه ؟

صبح هم کسل بودم هم حالم خوب نبود . توی راه مرتب حالت تهوع داشتم . مامان میگفت استرس داری . اما خوب هم استرس بود هم بیخوابی شب قبل هم نمیدونم چم بود .

وقتی حالم بهم خور یه کمی سبک تر شدم . بابایی هم نگرانم بود . اما بیشتر فکر میکرد که ناراحتم . البته به خودش هم دروغ نگفتم به تو هم نمیگم ؛ یه جورایی اره ناراحت بودم . یعنی کسل و گرفته . دلم میخواست همچین روزی سر از پا نمیشناختم اما حالت تهوع منهم بیشتر به این کسالت دامن زد . توی راه حتی نتونستم برای بابایی از احساسم بگم . دیدن صفحه گوشی بیشتر حالت تهوع منو تشدید میکرد چون باید دقت میکردم به صفحه . بالاخره رسیدیم . هنوز استراحت نکرده رفتیم ملاقات پسر عمو . البته چه رفتنی . فقط توی راه بودیم . بعد از 2 ساعت دور زدن گم کردیم و برگشتیم خونه . من باید میرفتم شیرینی میخریدم . با خواهرم رفتم . با کلی استرس و حرفهای بابا بالخره زگ در خونه امیدم رو زدم. نمیدونی چه حسیه . واقعا نمیدونی . انشالله روزی که داریم عروست میکنیم تو هم احساسات قشنگتو همشو برای دخترت بنویس. خونه بابایی . واقعا من پا توی خونه ای گذاشته بودم که بابایی هر روز اونجاست . هر روز روی فرش اون خونه میشینه . هر روز چشم به صفحه تلویزیون اون خونه میدوزه . خونه ای که همیشه توی ذهنم تصویر میکشیدم . چه خونه قشنگی داشتند. یه خونه جمع و جور به سبک مشترک سنتی و مدرن . البته بیشتر سنتی بودنش به چشم می اومد . کتابخونه پدر جون خیلی فضای خونه رو عرفانی کرده بود . اینجور خونه هارو خیلی دوست دارم . اینگار همه چیز گرمه . یه فضای گرم و صمیمی . انشالله که صاحبان این خونه هم همیشه گرم و صمیمی و تندرست و عاقبت بخیر باشند . بگو انشالله .

من و مامان پیش هم نشستیم . بابا و بابایی درست کنار هم . پدر جون در امتداد بابایی . مادرجون هم ضلع سوم مبلمان .

البته بابایی درست روبروی من بود . همون بلوزی رو پوشیده بود که من براش هدیه گرفته بودم . خدایی خیلی بابایی خوش تیپه.  هرچی میپوشه بهش میاد . ماشالله . یه شلوار کتان قهوه ای هم پوشیده بود . سبک اسپرت . بهش می اومد . من خیلی دوست دارم این تیپو برای خونه .

طبق معمول اول صحبت از در و دیوار شد . بعد بزرگترها رفتن سر اصل مطلب .

راستی کوچولو اینو بهت نگفتم . قبل از اینکه بیایم خونه بابایی از بابایی خواسته بودم برامون خودش چایی بیاره . یه کمی کل مینداختیم . اما واقعا دوست داشتم برام چایی بیاره .اما تا لحظه اخر نگفت بهم که حتما میاره . گفت با عمه کارهارو تقسیم میکنند  احتمالا چایی با عمه میافته . تا نشستیم و پذیرایی شروع شد . دیدم بابایی تندی رفت توی آشپزخونه و با یه سینی چایی برگشت . وای خدا کاش میدش ازش عکس بگیرم تا همیشه یادم باشه که بابایی چقدر به خواسته من اهمیت داد . به همه تعارف کرد و اخری من بودم . خیلی حس قشنگی بود وقتی بابایی سینی چایی رو جلوی من اورد . کاش زمان می ایستاد و میتونستم توی چشمای بابایی نیگاه کنم . بزرگترها صحبت رو شروع کردند . یه چیزهایی گفتند و یه جایی با سیاست خوب بابایی همه چیز به خیر و خوشی تمام نشد . چیه نکنه انتظار داری بگم همشو ؟ نه هستی جان مجلس مال بزرگترها بود @

ساعت 10 و نیم شده بود . دیدم اینگار یادشون رفته ما باید با هم حرف بزنیم . خیلی دوست داشتم اتاقی که بابایی همیشه از اونجا با من حرف میزنه رو میدیدم. من یواش در گوش مامان گفتم که اجازه مارو بگیرند تا ما یه کمی با هم حرف بزنیم . مامان هم خوشبختانه گفت و من و بابایی با یه سیر تعارفات عادی وارد اتاقشون شدیم . چه اتاق جمع و جوری بود . توی نت اینگار خیلی بزرگتر به نظر میرسد . موقعیت اون اتاقو من بر عکس تصور میکردم . سیستم هم اونجا بود . نشستیم . من کت و شلوار پوشیده بودم و چادر مشکی هم از روی شونه انداخته بودم . اخه روسری که سرم بود چادر از سرم میخورد . نشستیم در فاصله کم . بابایی یه جوری صمیمی بود . باورم نمیشد من خونه بابایی هستم .

یه کمی تا اومدیم حرف بزنیم عمه در زد و گفت صداتون میزنند میخوان برن .

حیف شد . دوست نداشتم برگردم از اونجا . ولی چاره نبود . به کسی نگفتیما توی اتاق بابایی بابایی دوربینشو در اورد عکس انداختیم . برای یادگاری از همیچن روزی . روز بله برون. البته قرار نبود بله برون اونجا برگزار بشه اما خود به خود شد . من به این سنت که میگن حتما باید خونه دختر بله گرفته بشه معتقد نیستم . چه فرقی داره . هدف بله بود که خدا قبول کنه@

شب پر خاطره ای بود . از همون روزهای خاص زندگی هر ادمی .

خوشحالم که بابایی رو دارم . هستی جان ، ارزو میکنم یه روزی تو هم با اونی که هم کفو با تو باشه و بتونه خوشبختت کنه ازدواج کنی .

شاد باشی کوچولوی ناز

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/11/07ساعت 0:48 AM  توسط | 
سلام کوچولو

خوبی ؟

فکر میکردیم دیگه گمت کردم . من و بابایی الان پیش همیم . خیلی گشتیم تا بالاخره پیدات کردیم

به قول بابایی الان دیگه بزرگ شدی  

کجایی ؟ دلمون برات تنگ شده  .

بهمون سر بزن

داره نیگاه میکنه ها

راستی کوچولو ، بالاخره اینقدر بابایی کمکم کرد تا دانشگاه قبول شدم .

میدونی چقدر برام انگیزه شد ؟

میدونی بعد از ۵ سال وقتی دوباره سر کلاس نشستم چه حالی داشتم و دارم ؟

کل زمان کلاس توی دلم دارم با بابای حرف  میزنم . نمیزاره درس گوش بدم

حلاصه از طرف من یه بوس اب دار به بابایی........ نه بزار بعدا خودم ....

.........................................

خیلی دلم گرفته بابایی . سر در گمم . وقتی میرفتی قرار نبود غیبتت طولانی بشه .

اقلا توی خواب بهم سر بزن . راستی چه خبر ؟

از اون طرفا؟

از این ورا؟

آخه میگن شماها بهتر میبینید اینطرف رو . بابایی ، خیلی دلم برات تنگ شده 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/08/04ساعت 3:59 AM  توسط | 
باز گند زدم نه ؟

الان بیشتر از همیشه میفهمم که در برابرش هیچی نیستم

باز هم ضامنم میشی کوچولو ؟

+ نوشته شده در  شنبه 1386/11/20ساعت 10:55 PM  توسط | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
به پایت سر نهادم تا سر و سامان من باشی /
به راهت جان فدا کردم مگر جانان من باشی /

به دریای محبت پا نهادم بر سر هستی /
بدین سودا که دریای من و طوفان من باشی ...

نوشته های پیشین
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
اردیبهشت 1388
بهمن 1387
آبان 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM